با تشکر از مسئولین بلاگفا برای یاری شان به بنده در بازپس گرفتن این وبلاگ
![]()
-------------------------------------------------------------------
می آیی
امروز آخرین دیدارمان بود
و زین پس
بی خبر می آیی
و موج میزند چیزی در نگاهت !
کنجکاو دلتنگی عشق بی تفاوتی یا...
نمیدانم؟!
میخواهی بدانی که دگر چه نوشتم از تو
امروز چه گذشت در ذهن خسته ام
از خاطرات روزگاران بی بازگشت خوب یا بد؟!
دوستت داشتم یا که خاطر نازکم رنجید از تو
پاسخت را میابی یا نه
نمیدانم؟!
به آرامی میگذری و می روی بی صدا
تا مبادا روی برگردانم از صدای قدمهایت
و ببینم تو را
چونان شبحی یا روحی سرگردان
که شایدمیگذرد شبی از فضای تاریک جنگلی انبوه !
خوشحال میشوی
پیش خود میاندیشی که چه خوب نفهمید!
اما غافلی از عطر حضورت
که به مشام میرسد در همه ی اینجا
و من مینگرم با بغض
به جای پای نگاهت در این صفحه
و با خود میاندشم:
چه عجیب !
چه کسی فکر میکرد
روزگاری صفحه ای مجازی
محل ملاقات دزدانه من و تو باشد به جای آن خانه نقلی؟!
و من میدانم آمدی!
تقدیم به یک خاطره(تنهایی)
----------------------------------------------------------------(۱۳۸۷/۶/۱۸)
گمشده
من
در صبحی آفتابی
دلم را جا گذاشته ام
بر سر کوهی مشرف به شهر
در قدمگاهی رو به شمال
نرسیده به رستورانی بر بام تهران
و روزهاست از پی دلم عابر آن کوهم!
اما
چه کنم که بالای پله های رستوران
کنارنرده ها و شاید هم
روی آن ریگها که زیر پایمان بود
بی نام و نشان به جایش گذاشته ام!
تقدیم به یک خاطره(عشق)
----------------------------------------------------------------(۱۳۸۷/۵/۶)
مرداد
مرداد را صدا میزنم
با آهنگ قدمهای مهربانت
و سکوت این لحظه های نایاب!
میدانم این بار
مرداد صادقانه تر از هر سال، سراغم را
از کوچه پس کوچه های تابستان می گیرد
ومرا در صمیمیترین لحظه بودن می یابد.
من مرداد را می خوانم
با زمزمه خوش حرفهایت
و به همه خواهم گفت
که آمدن مرداد به خاطر من است
چرا که عاشقانه تر از هر سال
دزدیدم خورشید را از پشت کوه نقاشی کودکی ام
و شکوه بودنش را با رنگهای
حضور تو پیوند زدم!
این بار مرداد من سرسبز تر از همیشه است!
به سبزی پونه های وحشی
وقتی بر خانه دلم روئیدند
و روزگارم را عطرآگین کردند!
تقدیم به یک خاطره (دوستی)
-------------------------------------------------------------------(۱۳۸۷/۴/۳۰)
دلتنگی هایم
امشب همه دلتنگی هایم را
روی این بوم سپید
به شکل بقچه ای قلم میزنم
و دوشنبه به دوشنبه
رنگها را زنده تر میکنم
این اتاقٍ پر از رنگ و روغن
و تابلوهایی که بر دیوار تکیه کرده اند
همه مغلوب این صدای لعنتی شده اند
تیک تاک تیک تاک
این ثانیه های بی رحم
به من پوزخند می زنند و
مرگشان را به نگاه من بهانه می کنند
نمیدانم
شاید اگر دیگر نگاهشان نکنم
پی کارشان بروند و تنهایم بگذارند
نگاهم به بقچه دلتنگی هاست
و شمارش پی در پی آنها
از اول تا آخر
چند بار و چند بار
شاید کم شوند!
راست است میگویند
هرچه را بشماری کم و کمتر می شود؟
خدایا پس چرا هر چه دلتنگی هایم را میشمارم
زیاد تر میشوند؟!
اما امشب که زمان بگذرد
و تو بیایی
اشکها را قربانی خنده هایت می کنم
بوم و بقچه دلتنگی هایم را گوشه ای پنهان می کنم
و به آغوشت می کشم!
اما ...هفته بعد همین وقت
باز من می مانم و .......همه دلتنگی هایم.
تقدیم به یک خاطره( آدم برفی)
-------------------------------------------------------------- (۱۳۸۷/۳/۵)
آوازه خوان
آوازه خوان
دلم گرفته
قصه ای بگو
ترانه ای بخوان
و با دو چشم مهربان خود
و با دو دست پرنوازشت
مرا به ميزبانی محبت و وفا ببر.
بگو که اين سکوت و غم
هميشگی نبوده است
بگو که عشق ما
گرچه در اسارت است
ولی هميشه پاک و بی رياست!
دلم گرفته
دستهای بی ريای تو کجا شدند
که اين چنين
ملول و خسته در نگاه من
چو شعر جاودانه ای شدی
و شب
که اين چنين ترا
به پای بوس گريه های بی کسی کشانده
بگو که جاودانه نمانده است!
چگونه گويمت چرا
چنين ملول و خسته مانده ام!
چرا که منتظر به راه مرگ
خويش را ز هرچه صداقت است
غريبه خوانده ام!
چگونه گويمت چرا
بهار را نشانه ای نمانده است
و ناجی جهان غم
به گور خود سرود مرگ خوانده است.
چگونه گويمت که خسته ام!
و در نگاه شاعرانه ام
نياز دستهای تو
دو دست بيقرار من
در اين شب سياه و سرد
پرنده ای است که با حضور تو
به آشيانه می رسد.
تقدیم به یک خاطره(آیینه)
------------------------------------------------------------------------(۱۳۸۶/۴/۱)
